بادبادکها در برابر باد مخالف اوج میگیرند.........
پس ای دل تنهای من حالا که همه بادها مخالفند ......تو چرا ایستادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:44 توسط سمیرا
|
تو را دوست خواهم داشت
انچنان که خود را
حتی اگر تمام عشاق را دیوانه بخوانی
و عشق را قصه ای بی انجام
من
تو را دوست خواهم داشت
بیشتر از انچه
خود را.........
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:31 توسط سمیرا
|
هرکس تو را میان غزل انتخاب کرد
در بر گزیدنت به حقیقت شتاب کرد
تا رهسپار غربت ایینه ها شوی
عشق از حضور ممتد تو اجتناب کرد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:26 توسط سمیرا
|
ز خود کوچاندی ام مرغ مهاجر ساختی از من
زمینی سبز بودم دشت بایر ساختی از من
به استحکام ایمانم ملایک رشک می بردند
شکستی قبله گاهم راتو کافر ساختی از من
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:26 توسط سمیرا
|
گر تو را خاطر ما نیست
خیالت
بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:27 توسط سمیرا
|
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:37 توسط سمیرا
|
((مجهول ماندن )) رنج بزرگ روح آ دمي است . يک روح ، هر چه زيباتر است و هر چه (( داراتر)) ، به ((آشنا)) نيازمند تر است . عارفان ما که ميگويند : ((عشق و حسن ، در ازل با هم پيمان بسته اند ))، از اينجاست ، اين فلسفه ي شرقي آفرينش است . حتي خداوند نيز دوست دارد که بشناسندش ، نمي خواهد که مجهول بماند . مجهول ماندن است که احساس تنهايي را پديد مي اورد و درد بيگانگي و غربت را , هر انسان کتابي است چشم به راه خواننده اش , اسلام چه خوب ، در فلسفه ي خلقت ، ((معرفت )) را جانشين ((عشق)) کرده است که تصوف شرقي از آن سخن مي گويد .
فريب طبيعت است و در زير نقاب روح ، مامور تن آشنايي نياز انساني است ، کار روح است . اگر کسي به آدم (( پي برد)) ، آن (( من صميمي و ناب و پنهاني )) ما را بفهمد ، احساس خويشاوندي و آشنايي کتمان ناپذير در ما پديد مي آورد که وصف ناپذير است . تنها در اين حالت است که يک روح مي بيند که در اين دنيا دو نفر است ! چند نفر است ، تنها نيست و اين توفيقي است که حتي خداي بزرگ و توانا را شاد مي کند . به هر حال ، يک انسان اگر يک کتاب هم نباشد - يک ((کلمه )) هست و ناچار با کسي که معني اين کلمه را مي داند احساس يک پيوند غيبي مي کند . البته ، نه معني فرهنگ نامه اي آن را که يک معناي قرار دادي و همه کس فهم و مبتذلي است و ده ها مترادف دارد ، بلکه معني خاص آن را همراه با روح و (( نوانس )) و دقايق لايدرک و لا يوصف آن را که تنها يک شاعر حس مي کند و .....
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:37 توسط سمیرا
|
در کوچه باغ فراموشی
دلم صدا می زند تو را
در کوچه های فراموشی
دوباره گم شده ای
مثل سالهای کودکی
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم
(انروز نوبت من بود)
چشم هایم را بستم
(یک..دو...سه.....)باز کردم
در پنهان رفته بودی...........
هنوز می گردم!....
دیگر چشم هایم را نخواهم بست.........
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:37 توسط سمیرا
|
خدا گفت:لیلی یک ماجراست ماجرایی اکنده از من ماجرایی که باید بسازیدش
شیطان گفت:یک اتفاق است بنشین تا بیفتد
انها که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد ورفت تا لیلی را بسازد
خدا گفت :لیلی درد است درد زادنی نو تولدی به دست خویشتن
شیطان گفت :اسودگی است خیالی خوش
خدا گفت:لیلی رفتن است عبور است و رد شدن
شیطان گفت:ماندن است و فرو رفتن در خود
خدا گفت:لیلی جستجو است نرسیدن است نداشتن و بخشیدن
شیطان گفت:خواستن است گرفتن و تملک
خدا گفت:لیلی سخت است دور از دست ..دیر است
شیطان گفت:ساده است همین جایی و دم دست.....و دنیا پر شد از لیلی های زود لیلی های ساده هر جایی..لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت:لیلی زندگی است..زیستنی از نوعی دیگر
و لیلی جاودانی شد..شیطان هم دیگر نبود....مجنون زیستن از نوع دیگر را برگزید
و میدانست که لیلی تا ابد طول می کشد.........
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:14 توسط سمیرا
|
چرا ای شاخه از رقصیدن با باد خوشحالی
نمیدانی که بعد از هر بهارانی زمستان باز می اید
به فکر مرگ فردا باش
که باد امروز با دستی نوازشگر تو را مسرور میسازد
و فردا جسم خشکت را به روی خاک اندازد
فقط ناسازگاری کن
شکست لحظه ها بسیار اسان است
غرور مانده تا خزان رنگ زرد میگیرد و هر کس در ره فرجام باشد
سبز می میرد...........
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:27 توسط سمیرا
|